تبليغاتX
هیچکس
---

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:0  توسط ----  | 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:59  توسط ----  | 

اسير

 

 ترا مي خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

توئي آن آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس، مرغي اسيرم

 

ز پشت ميله هاي سرد و تيره

نگاه حسرتم حيران برويت

در اين فكرم كه دستي پيش آيد

و من ناگه گشايم پر بسويت

 

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگي از سر بگيرم

 

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

مرا ياراي رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

 

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

نگاه كودكي خندد برويم

چو من سر مي كنم آواز شادي

لبش با بوسه مي آيد بسويم

 

اگر اي آسمان خواهم كه يكروز

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم كودك گريان چه گويم

ز من بگذر، كه من مرغي اسيرم

 

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

فروزان مي كنم ويرانه اي را

اگر خواهم كه خاموشي گزينم

پريشان مي كنم كاشانه اي را

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:37  توسط ----  | 

شبانه
۱
يه شبِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می‌بره
کوچه به کوچه
باغِ انگوری
باغِ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا

اون جا که شبا
پشتِ بيشه‌ها
يِه پری مياد
ترسون و لرزون
پاشو ميذاره
تو آبِ چشمه
شونه‌می‌کنه
مویِ پريشون...

 

۲
يِه شبِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می‌بره
تهِ اون دره
اون‌جا که شبا
يکه و تنها

تک‌درختِ بيد
شاد و پُراميد
می‌کنه به‌ناز
دسّشو دراز
که يه ستاره
بچکه مثِ
يه چيکه بارون
به جایِ ميوه‌ش
نوکِ يه شاخه‌ش
بشه آويزون...

 

۳
يه شبِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می‌بره
از تویِ زندون

مثِ شب‌پره
با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا
که شبِ سيا
تا دمِ سحر
شهيدایِ شهر
با فانوسِ خون
جار می‌کشن
تو خيابونا
سرِ ميدونا:

 

«ــ عمو يادگار!
  مردِ کينه‌دار!
  مستی يا هشيار
  خوابی يا بيدار؟»
 

مستيم و هشيار
شهيدایِ شهر!
خوابيم و بيدار
شهيدایِ شهر!
آخرش يه شب
ماه مياد بيرون،
از سرِ اون کوه
بالایِ دره
رویِ اين ميدون
رد می‌شه خندون

يه شب ماه مياد
يه شب ماه مياد

  احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:37  توسط ----  | 

پائيز

 

 از چهره طبيعت افسونكار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

اين جلوه هاي حسرت و ماتم را

  

پائيز، اي مسافر خاك آلود

در دامنت چه چيز نهان داري

جز برگ هاي مرده و خشكيده

ديگر چه ثروتي به جهان داري؟

 

جز غم چه مي دهد به دل شاعر

سنگين غروب تيره و خاموشت؟

جز سردي و ملال چه مي بخشد

بر جان دردمند من آغوشت؟

 

در دامن سكوت غم افزايت

اندوه خفته مي دهد آزارم

آن آرزوي گمشده مي رقصد

در پرده هاي مبهم پندارم

 

پائيز، اي سرود خيال انگيز

پائيز، اي ترانه محنت بار

پائيز، اي تبسم افسرده

بر چهره طبيعت افسونكار

.......................................

 

اندوه پرست

  

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

 

كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم

 

برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد

 

آفتاب ديدگانم سرد مي شد

 

آسمان سينه ام پر درد مي شد

 

ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد

 

اشگ هايم همچو باران

 

دامنم را رنگ مي زد

 

وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم

 

وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم

 

شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني

 

در كنارم قلب عاشق شعله مي زد

 

در شرار آتش دردي نهاني

 

نغمه من ...

 

همچو آواي نسيم پر شكسته

 

عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته

 

پيش رويم:

 

چهره تلخ زمستان جواني

 

پشت سر:

 

آشوب تابستان عشقي ناگهاني

 

سينه ام:

 

منزلگه اندوه و درد و بدگماني

 

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:35  توسط ----  | 

 
free counters