پشت این دیوار ها...
زندگی جریان داره...
این رو از هیاهوی خیابون می فهمم...
اما...من...این جا...مرده ام...
مرده...!!!
دلم گرفته...
اندازه ی تموم روزای نبودنت...
اندازه ی تموم شبهایی که تا خود صبح با اشک گذشت...
با بغض و ناله...
اندازه ی احساساتی که تو اوج طغیان...احساس می کنم...داره کمرنگ میشه....
کمرنگ و تباه...
راستی...مقصر منم یا تو...؟
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …
دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…
دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…
دلم برای کسی تنگ است
دلم براي کسي تنگ است
که چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي دريا مي دوخت
و شعر هاي قشنگي چون پرواز پرنده ها مي خواند
دلم براي کسي تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم براي کسي تنگ است
کسي که بي من ماند
کسي که با من نيست
دلم براي کسي تنگ است
که بيايد
و به هر رفتني پايان دهد
دلم براي کسي تنگ است
که آمد
رفت
.... و پايان داد
کسي که من هميشه دلم برايش تنگ مي شود
....كسي كه دوستش دارم ....
عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!
د..لم براي تو تنگ است...
مراتنهای تنها با دلی غمگین رها کردی؟
گذشتی نرم نرمک ازنگاهی مانده در باران
توباچشمان سرگردان چرا اینگونه تا کردی؟
تمام شعرهایم رابرایت یک به یک خواندم
بگو دیوان شعرم راچرا ماتم سرا کردی ؟
وگفتی زیر لب رفتم بمان با درد تنهایی
ندانستی غمی شیرین برایم دست وپا کردی؟
همین امشب دلم میمیرد از احساس تنهایی...
چه می داند کسی شاید به مرگم ا عتنا کردی
بی تو تنهاترينم
ديشب با جاده حرفها زدم...
جاده ای که بين ما فاصله انداخت! جاده ای که تو را از من گرفت! يا مرا از تو!! نميدانم
اما...کاش هيچگاه مرا به خود نخوانده بود
کاش ميگذاشت،چون کودکی در آغوش گرمت بياسايم
کاش مرا با غربت آشنا نکرده بود
کاش طعم جدايی از تو را هيچگاه نميچشيدم
کاش مرا باز گردانند...کاش صدای التماسم را بشنود
کاش بی قراريم را ببيند...کاش کمی مهربان تر شود
عزیز من! امشب تو را آرزو دارم
امشب هوای پاک تو را برای نفس کشيدن کم دارم
امشب نوای دلپذير آوای تو را ميخوانم امشب...بی تو بودن را با تمام وجود احساس ميکنم
امشب با قاصدک خيال همراه ميشوم...شايد مرا به تو رساند
امشب نفسهايم...حرفهايم...اشکهايم...عشقم...و همه وجودم برای توست
برای تو،که عزيزترينی
برای تو مهربانم
ببخش که همه دلتنگيست
که جز دلتنگی برايت چيزی ندارم
بپذير از اين سفرکرده
که جز تو آرزويی ندارد